? فرصت یا امتحان - اینجا زمان مرده
X
تبلیغات
رایتل
22 آذر 1390

فرصت یا امتحان

خواب دیدم از یه راهرو قدیمی که انگار پله هاش فلزی زنگ زده بود بالا میریم.منو آقای هعمسر و یه خانوم دیگه بودیم.شوهرم هی میگفت بابا این کار خطرناکه ما که نمیدونیم اونجا چه خبره نباید بریم تو.منم که از کنجکاوی داشتم میمردم بی توجه به غرغر های همسرم از پله ها بالا میرفتم تا اینکه به یه در زنگزده رسیدیم.در رو باز کردم.انگار یه انبار بود و اونمن قدیمی.رفتیم تو ...تو فضا پر بود از نورهای بنفش و آبی...یه چوری بود.گوشه کنار اسباب اثاثیه درب و داغون و بلا استفاده به چشم میخورد ..چشمم همینطور که داشت اطراف رو ور میزد روی یه میز با سه نفر که پشتش نشسته بودند متوقف شد.

یه خانوم با موهای مجعد که انگار یه کمیم نامرتب بود و دو آقای کت شلواری.خانومه عینک زده بود.بهشون سلام کردیم.هول کرده بودیم که چرا زودتر ندیده بودیمشون.خانومه خیلی مهربون بود و یه کم شوخ طبع اما آقایون چیزی نمیگفتن.خانومه یه لیست جلوش بود با یه عالمه اسم.جلوی اسم کسانیم که قرار بود بمیرن تیک خورده بود.اسم شوهرمو پرسید.رنگم پرید.همینطوری که اسما رو چک میکرد رسید به اسم همسرم.به جلوی اسمش که تیک نخورده بود نگاه کرد و گفت شما هنوز فرصت دارین برگردین.خوشحال شدم.اونم همینطور.خانومه لبخند رو لبش بود.

اسممو گفتم و از همسرم حلالیت خواستم.گفتم مهدی رو به تو میسپارم.جو بد و پر استرسی بود.همو بغل کردیم و بوسیدیم که اگه رفتنی بودم ....که خانومه گفت شما هم مشکلی نداری و میتونی بمونی اما وقتتون کمه.باید زود اینجا رو ترک کنید.اون خانومی که با ما بود انگار بوق بود.کسی با اون کاری نداشت.

بدو بدو از راه پله ها اومدیم پایین.نمیدونم چرا از روی پهنای دیوار رد شدیم و چون کفشهای من پاشنه بلند بود فرو میرفت تو نرمی دیوار آخه دیوار انگار داشت ذوب میشد.مجبور شدم کفشامو در بیارم.اول همسرم و بعد منو و بعد اون خانومه.بیچاره تا زنه اومد بیرون گفتم تو رو خدا برو کفشای منو بردار بیار برام.قبول کرد و رفت که بیاره دیدم انگار وقت داره تموم میشه و زنه گیر افتاده و داره تبدیل به نور میشه که بمیره.عذاب وجدان تمام وجودمو گرفت.

دلم نیومد تنهاش بذارم با اینگه میدونستم  اگه تو اون محیط باشم خودمم میمیرم اما دلم نیومدولش کنم.سریع رفتم و دستشو گرفتم.نوری که اونو احاطه کرده بود منم در بر گرفت.گفتم مردم دیگه که با تعجب دیدم که هاله نور از بین رفت و منو زنه سالم موندیم و نمردیم.احساس کردم که طلسمی باطل شده....

انگار یه امتحان بود برای من...