جمعه با زنگ تلفن بیدار شدم اما تا اومدم جواب بدم قطع شد.حدس میزدم مامانم باشه اما بهش زنگ نزدم میدونستم میخواد بیدارم کنه خواب نمونم.هنوز خیلی خوابم میومد.ساعتو نگاه کردم...وای !نمیتونستم ده دقیقه بیشتر بخوابم چون ساعت حدود شش بود.البته ده دقیقه وقت زیادی نبود که که خوابمو بپرونه.
احساس و لمس قطرات آب گرم که از دوش حموم روی تنم میریخت در من یه جور نعشگی یا بهتر بگم خلسه ایجاد میکرد و از این حالت خوشم میومد. بدنم شد میشد و چشام ناخود آگاه بسته.انگار بیشتر خوابم میگرفت.یه دو سه دقیقه همینجوری زیر دوش بودم.همیشه دوش صبحگاهی رو دوست داشتم.کم کم آب و سرد کردم تا اینکه خوابم پرید.حالی دادا.
باید ساعت هفت حاضر میشدم.مامانم اینا میومدن دنبالم.شب فبل ساعت سه خوابیدم.فکر نمیکردم به راحتی بیدار شم اما ذوق یه پیک نیک زنونه (اونم بعد مدتها)سرحالم کرد. قرار بود برای ناهار کوکو سبزی درست کنیم هر چند من الویه رو ترجیح میدادم اما خب برنامه ریزی با مامانم بود.فرار بود صبح.نه رو هم اونجا بخوریم.
داشتم نم موهامو میگرفتم که مامانم زنگ زد.ساعت۶:۳۰ بود.
:سلام
:سلام مادر جان چیکار میکنی؟ چرا تلفن رو جواب نمیدی؟(تو حموم که بودم چند باز صدای تلفن رو شنیدم)
:حموم بودم مامان جون...الان دارم حاضر میشم.
:باشه...زود حاضر شو وقت نداریم.
:چشم(کلافه)
یه سشوار به موهام کشیدم(بیشتر جلوش)...کرم آبرسان(پوستم خیلی خشک شده چند وقتی میشه)..بعد ضد آفتاب...دور چشم...یه کم موندم و بعدش یه آرایش مناسب.خوب شده بود چهرم.نمیخواستم از دختر خاله هام کم بیارم.و در این بین مهدی رو هم صدا میکردم.اما انگار نه انگار...بیهوش بووووووود.عصبی شده بودم.هنوز مانتو مو اتو نکرده بودم.نمیدونستم چی بپوشم.چند تا مانتو عوض کردم و در نهایت همون مانتویی رو که شب قبل کنار کذاشته بودم و با یه شلوار جین پوشیدم که دوباره تلفن زنگ زد....
:سلام مامان جون.سلام عزیزم ما یه رب دیگه اونجاییم بیا پایین...
:مامان جون من هنوز حاضر نشدم(نگران ) یه کم کار دارم.
:هنوز آماده نشدی؟.(حالت نیمه عصبانی) مهدی آمادس؟
:نه ..خوابه..دیشب خیلی دیر خوابید هرچی صداش میکنم جواب نمیده.
:نمیخواد بیدارش کنی همینجوری لباس تنش کن ...بیارش تو ماشین.
:آخه نمیشه خودمم کار دارم.
:بابا عزیز من الان اونا میان ما هنوز حاضر نشدیم(نگران) مگه دیشب کاراتو نکردی؟
:چرا اما یه سریش موند واسه الان.. حالا بذار من حاضر شم بعد صحبت میکنیم(عصبی)
:زود باش(عصبی)
:باشه(عصبی)
خلاصه مهدی بیدار شد و حاضر شدم همه چی آماده بود.قرار بود ما بریم دنبال خالم اینا اما اونا اومدن دنبال مامانم و بعد هم من.نیلو با ماشین خودشون اومده بود و قرار بود ما هم با ماشین الهه که شوهرش تازگیا براش خریده بود بریم.
مامان برای عصرونه بساط آش رشته رو هم فراهم کرده بود البته نخود و لوبیا رو نیم پز کرده بود سیر داغ و پیاز داغ و نعنا داغ...هر کدوم تو یه ظرف جدا گانه.
ماشین الهه پر شده بود.قرار شد مامان بره تو ماشین نیلو چون خالم هم اونجا بود.مهدی هم رفت تو ماشین اونا پیش پرنیا دختر نیلو.بعد از احوالپرسی و سلام علیک راه افتادیم.
مقصد پارک سرخه حصار بود.چون هم تو خود شهر بود و هم تفریبا نزدیک تر از پارکهای جنگلیه دیگه.قرار بود نفیسه و اون یکی خالم و دخترش هم حدود نه صبح بیان.
حس خوبی داشتم..الهه یه موزیک باحال و شاد گذاشته بود از این جینگولکهای خارجی...همگی سر حال و هر از گاهی جیع ..هووو...دست ...حرکات موزون تو ماشن...خودتون که میدونید.نیلو جلو تر از ما میرفت چون بهتر از ما اونجا رو بلد بود.بلاخره رسیدیم اما در اصلی بسته بود به خاطر همایش راهپیمایی.پر ماشین بود.به اندازه ۱۰۰ تا ماشین.وایی چه خبر بود...به الهه گفتم حالا خوبه ساعت هشته اگه دیر تر میمدیم چی میشد.البته اون موقع نمیدونستم این همه ماشین به خاطر همایش پارک شده.فکر میکردم مث ما اومدن واسه تفریح.خلاصه هی دور زدیم و از یه در دیگه وارد شدیم.یه جای خلوت رو پیدا کردیم...مامان اینا پیاده شدن تا محیط رو چک کنن.قرار بود زیر یه آلاچیق بشینیم که من پیشنهاد دادم اونجا نریم.دلم میخواست یه جای جنگلی تر بشینیم.به نیلو هم گفتم.قرار شد بریم یه گشت بزنیم.
یه جای نسبتا مناسبتر پیدا کردیم و بساط رو پهن کردیم.خیلی سر حال بودیم از هر فرصتی واسه خندیدن و شوخی کردن استفاده میکردیم.
ادامه داره...............
عزیزم قدر این لحظات خوش رو بدون. اونقدر خوب تعریف میکنی که من اومدم تو لحظه لحظه ی تو
سلام

من هم یه پیک نیک عقب ماشین دارم
باهاش تو بیابون نیمرو درست میکنم
خوشحالم که خوشحالی
zood bia baghiasho begu
ghashang tarif mikoni
mitunam tasavor konam
تو میگفتی وفادارم، محبت را خریدارم
ولی دیدم نبودی
تو گفتی آن حبیبم من، که بر دردت طبیبم من
ولی دردم فزودی
تو میگفتی که روز و شب، بُود نام توام بر لب
ز عشقت بیشکیبم
دلم دیدم نمیجویی، به لب هرگز نمیگویی
به جز نام رقیبم
من از بیخبری ز ناز و دلستانی تو
شدم فتنه بر آن محبت زبانی تو
غم خود به فسون در دل من چون بنشاندی
زدی بر دل من آتش و در خون بنشاندی
گر چه ای پری ز دوریت بیقرار و بیشکیبم
بَر کَنم دل از تو بس بُوَد هر چه دادهای فریبم
من تحمل جفای تو بیش از این نمیتوانم
گر فرشتهای دگر تو را از حریم دل برانم ...