همین یکی دو ساعت پیش که داشتم خمیر پیتزا رو روی ظرف مخصوصش پهن میکردم به این فکر کردم که دیگه غذا های رستورانی اصلا بهم نمیچسبه.نمیدونم کیفیت غذا ها بد شده یا من آشپز خوبی شدم. تنها چیزی که نمیتونستم درست کنم همین پیتزا بود که تنها انگیزه برای رفتن به رستوران و ثبت یه خاطره خوشمزه بود.یادش به خیر بیشتر کاکتوس میرفتیم. اون موقع ها که کیفیتش خوب بود الان رو نمیدونم.اخه خونمون همون حوالی بود و منم که عشق پیتزا.ولی الان که فکر میکنم هیچ رستورانی غذاهاش دیگه خوشمزه نیست .اگرم باشه قیمتش قد خون بابامه.
همینجوری که فکر میکردم یه دفه به یه چیز مهم پی بردم و درکش کردم که چرا اکثر آدمهای ثروتمند افسرده هستند. چون انگیزه ای برای زندگی ندارن. به هرچی خواستن رسیدن.هدفی دیگه براشون نمونده.جدا خیلی بده.و در حالی که برشهای پیتزا رو مرتب میکردم تا سرد شن خدا رو شکر میکردم که به اندازه پختن غذا ثروتمندم و هدفهای زیادی تو زندگیم هست که به رسیدن بهشون تلاش کنم.
امروز با همسر گرامی نمک زندگی*() کردم فردا میگم چرا.فعلا نمیخوام شبم رو خراب کنم. فعلا تو جو قضیه پیتزا و خوشبختیه هستم.
میخوام زود برم لالا
شب همگی خوش.
دوست داشتم زندگیم به خوشمزه گی پیتزاهایی که میپزم باشه!تو دوست داری زندگیت به خوشمزه گی چی باشه؟
بفرمایید!نوش جان!
آقا من رفتم پیتزامو درست کنم. مردم از گشنگی.
دختر پاییز ...
میبینی تو رو خدا؟؟؟ساعت ۳:۱۲ دقیقه هست اما هنوز همسر گرامی خونه نیومده.ای بابا!!!!!
!دارم از بیخوابی میمیرم
ولی از ترسم نمیتونم بخوابم.
حالا میدونه من از تنهایی اونم توشب میترسما.چند دقیقه پیش بهش زنگ زدم و باهاش ناراحتی کردم
.اونم گفت تازه کار بار زدنه دستگاهها تموم شده
.اه..اه سرم داره میترکه...
خیلی خسته ام و خواب آلو
.از ناراحتی اومدم تو نت.عین این خلا دارم تخته نرد بازی میکنم.تا جناب ایشون بیان.خوب فعلا دیگه برم ادامه بازی رو بدم..یارو بس که گفت فست پلیز کلافه شدم. بای تا بعد.
اینجا همه رنگها تیره . سرد است و نگاه ها همه بیجان
آسمان شهر من خاکستریست و پرندگان جز مرثیه سرایی آهنگ دیگری نمیدانند
شهر من تاریک است...
و من...
چه سرد و خاموش چه بیرحمانه جای پای رفتنت را میشمردم
و تو...
هیچ گاه نفهمیدی درونم را که چه غوغاییست
تو پشت سرت را هم ندیدی
و من...
چه آرام و بیصدا تا انتهای مقصدت در درونم گریستم
و تو...
هرگز نفهمیدی درونم را که چه غوغاییست
دختر پاییز ـ اردیبهشت ۸۸
اینجا همه رنگها تیره و سرد است و نگاهها همه بیجان..
آسمان شهر من خاکستریست و پرندگان جز مرثیه سرایی آهنگ دیگری نمیدانند...
شهر من تاریک است ...
و من چه سرد و خاموش ..چه بیرحمانه...
جای پای رفتنت را میشمردم و تو هیچ گاه نفهمیدی درونم را که چه غوغاییست ...
تو پشت سرت را ندیدی و من تا انتهای مقصدت در درونم گریستم .....
دختر پاییز...
دیشب همسر گرامی نیومد خونه.این روزها خیلی سرش شلوغه.خدا کنه این همه شب بیداری و کار نتیجه بده.
پنجشنبه هفته ای که گذشت به اصرار همسر گرامی رفتیم خونه بابا اینا.او میخواست اجارخه خونه رو به بابام بده آخه ما خونه بابا زندگی میکنیم.مامان خیلی بهم اصرار کرد و من گفتم که فقط میام بهتون یه سر کوچولو میزنم.خلاصه اینکه یه لباس سبک تن پسر کوچولو کردم و سوار ماشین شدیمو رفتیم خونه مامان اینا.از دیدنمون کلی خوشحال شدن.خدایی آب و هوای شمال شهر یه صفای دیگه داره .کلی حال کردم. به همسر گفتم خدا کنه ماهم بتونیم اینجا واسه خودمون یه خونه دستو پا کنیم.وتی رسیدیم رو بالشی ها رو دادم به مامان و قرار شد وقتی اونجا بودم به کمک هم بدوزیمشون.و قتی میخواستیم بر گردیم با اصرار اونها منصرف شدیم.و موندیم طبق معمول همیشه که وقتی میریم اونجا دو سه روز کنگر میخوریم و لنگر میندازیم.خیلی خوش گذشت. کلی ورق با بابا و مامان زدیم. زن و شوهری.قرار شد فرداش که جمعه بود بریم لواسون.منم که لباس مناسب نیاورده بودیم حسابی کلافه شده بودم.قرار شد قبل از رفتن من برم خونه ولباس بردارم.
شب تا دیر وقت بازی کردیم و خوابیدیم. صبح با صدای مامان که :چقدر میخوابید ظهر شد مگه نمیخوایم بریم لواسون از خواب بیدار شدیم و بعد از یه صبحونه مفصل نظرمون عوض شد و قرار شد بریم پارک طالقانی.البته به پیشنهاد من.چون با اکی قبلنا زیاد اونجا میرفتیم برای پیاده روی. بعد از اینکه لباسها رو از خونه برداشتم همسر گرامی به سفارش بابا دوتا مرغ گنده گرفت.همونجا خوردش کرد و آورد خونه. منم شستمشون و سوار ماشین رفتیم سمت پارک. بابا اینا زودتر از ما رسیده بودند.بعد از کلی گشتن دنبال جا یه دنجش رو پیدا کردیمو همون جا اتراق.
منم شروع کردم به عکس گرفتن از طبیعت.خیلی خوب بود. پارک خیلی شلوغ بود و من زیاد از این شلوغی احساس خوبی نداشتم. بابا اینا بساط آتیش رو فراهم کردند و مرغ بیچاره رو تو فر مسافرتی که بابا خریده بود گذاشتیم. جاتون خالی.خیلی خوش گذشت.البته با بارونی که اومد غذا خوردن ما هم خیلی طول کشید و شام و ناهار یکی شد.
هنوز بارون نم نم میبارید که علی رفت و چادر مسافرتی رو باز کرد و بقیهمون رفتیم توش که خیس نشیم .بابا و همسر گرامی هم مشغول تدارک ناهار که حالا داشت تبدیل به شام میشد بودند.÷سر کوچولو و خواهر کوچولو هم مشغول بازی و مامان هم مشغول چای درست کردن و من هم ول از این ور به اونور واسه عکس.زیر بارن خسی شده بودم ولی از این خیسی لذت میبردم. مدتها بود اینجوری زیر بارون نیومده بودم.کم کم پارک خلوت میشد و ناهار ما هم آماده.هوا که تاریک شد ناهار ما هم آماده شد . جاتون خالی با اینکه دیر شده بود ولی خیلی چسبید و بعدش یه چای زعفرونی دست پخت مادر گرامی مارو به عرش اعلا برد.
مدتیه که سعی کردم با خودم یه جورایی کنار بیام .به خودم میگم:همینه دیگه سرنوشت تو اینجوری رقم خورده. بد و خوبش رو تو تایین میکنی.حالا اگه بده تو بدش کردی اگه خوبه هم چه بهتر.باید سعی کنی زندگی رو همسرتو بچتو کلا دنیای اطرافتو همونجوری که هست دوست داشته باشی. مدتیه که دارم ادامه قدرت فکر رو میخونم.شایدم این باعث شده با زندگی یه کم راحتتر کنار بیام.البته تا وقتی که در باره خرید وسایل خونه چیزی نگم اوضاع خوبه.همسر گرامی قراره پولی رو که طلب داره بعد از سالها بگیره اونوقت شاید منم به خواسته های مالی که دارم برسم.الان حالم از قبل خیلی بهتره.خیلی.
دیشب یعنی سه شنبه روز خوبی بود.بعدا مینویسم. الان خیلی خوابم میاد.از دیروز تا حالا نخوابیدم. شب خوبی رو با همسر گرامی سپری کردم و اونقدر انرژی گرفتم که تا الان بیدارم. پسر کوچولو رو بردم مهد کودک ولی گفتند باید شنبه بیاریش و قرار شد شنبه با هم بریم ثبت نامش کنم.در کل احساس بهتری دارم.