امروز موقع برگشتن از کلاس مهدی یه زنگ به اکی زدم.شیر و سبزی هم خریده بودم.شیر رو برای درست کردن پنیر که خیلی برای درست کردنش هیجان داشتم خریدم.شیش تا.یه بسته هم قرص پنیر خریدم.
اکی بیدار بود.گفت که ناهار آبگوشت درست کرده.آب از لبو لوچشم راه افتاد.خیلی وقت بود که آبگوشت نخورده بودم.با یه تعارف پریدم خونشون...وای که شربت آبلیمویه چقدر چسبید.بعد چند مدت که گذشت سینا هم اومد.رفت نون سنگک تازه با دوباره سبزی خرید که من سبزی خودمو گذاشتم اونجا و سبزی که سینا خرید رو آوردم.
خلاصه خیلی چسبید.کمی هم برنامه های ماهواره رو نیگا کردیمو سینا گیتار زد و ما خوندیم.البته من حالم بد شده بود.نمیدونم چرا؟!دلپیچه گرفته بودم.کلا روز خوبی بود.اون مانتو هه رو عوض کردم یکی دیگه خریدم.این دیگه خوبه برام.خوش گذشت.حالام دارم تخته بازی میکنم.منتظر آقای همسر هستم.
پی نوشت:دیشب مامانم زنگ زد.خیلی خیلی خوشحال شدم.خدا رو شکر....
خوش به حال سادگیت که خیلی تو این زمونه کمیابه وب قشنگی داری
درود
سپاس بابت تشریف فرماییتون
در صورت تمایلتون با عث افتخاره که با خصوصیات و درونیات هم آشنا بشیم
ممنون میشم بیوگرافی کاملی از خودتون در اختیارم بزارین
در اولین فرصت حتما.ممنونم.
درود،
شما اولی بودید واسه همین لینکتون کردم!
انگار شما کوهنوردید، درسته؟
همیشه عاشق کوهنوردی بودمو هستم ولی چه کنم که تا به حال نرفتم!
ممنونم عزیزم.منم مث خودت کوهنوردی نکردم...
ممنون که اومدی....


راستی زمان نمرده
زمانه مرده
خلاصه وبلاگت خیلی قشنگه بازم بیا (جدی گفتم)
مــــرسی...
عزیزم نوش جون

