? یه روز با جذب انرزیه مثبت - اینجا زمان مرده
X
تبلیغات
رایتل
15 بهمن 1391

یه روز با جذب انرزیه مثبت

دیروز روز خوبی برام بود.طبق معمول زودتر از همه رسیدم.چراغها رو روشن کردم.سعیکردم انرزی مثبتم رو به همه جای سالن انتقال بدم.کیفمو رو میز گذاشتم ...مانتو مو آویزون کردم و لباس فرمم رو پوشیدم.خوب به نظر میومدم.رفتم جلوی آینه و آرایش ملایمی کردم.موهامو با یه کیلیپس جمع کردم و خودمو بر انداز کردم.همه چی اوکی بود...موهام هنوز نم داشت.اگه همسر گرامی منو نرسونده بود حتما سرما میخوردم.

صدای موزیک تو فضا پخش شد....


چه خوابایی برات دیدم چه فکرایی برات داشتم

کسی رو حتی یه لحظه به جای تو نمی ذاشتم

چه خوابایی برات دیدم چه فکرایی برات داشتم

کسی رو حتی یه لحظه به جای تو نمی ذاشتم

تو این روزا نمی دونی با عشق تو کجا میرم

چه آسون دل به تو بستم منی که سخت می گیرم

به همه می خندی با همه دست میدی

دستتو می گیرم دستمو پس میدی

اما دوست دارم اما دوست دارم

دستشو می گیری عشق دوم میشم

اما دوست دارم اما دوست دارم

چه خوابایی برا دیدم چه رنگی زدی دنیامو

تو چشمای تو می دیدم تموم آرزوهامو

به همه می خندی با همه دست میدی

دستتو می گیرم دستمو پس میدی

اما دوست دارم اما دوست دارم

دستشو می گیری عشق دوم میشم

اما دوست دارم اما دوست


از شنیدن این ترانه همیشه دلم میگیره.یه غمی تو ترانست...مثل غمی که تو دل منه و به هر دلیلی تازه میشه.یه خورده رقصیدم باهاش:)) فک کن تو اون حالت دلتنگی که از حس آهنگ گرفته بودم.

زیر کتری روشن شد(با خودم گفتم کاش نون و پنیر داشتم یه صبحونه میخوردم)پشت کامپیوتر نشستم و برنامه حسابداریه کارمو باز کرد.کاش یه گیمی چیزی توش بود.با اسم خودم وارد سیستم شدم.کسی غیر از خودمو مدیریت اصلی اسم رمز رو نمیدونه.آمادش کردم برای اولین مشتری...دکمه فیش حضوری رو زدم.

مریم چند باری تماس گرفت از اوضاع اونجا.گفت نمیاد.

چند تا خانوم اومدن برای کوتاهی اما کوتاهی کارمون نیومده بود.افروز ساعت 10 اومد.بهم گفت ساعت 11:30 باید بره سونوگرافی...باهام راجع به کسادیه کار و اینا حرف زدیم.بنده خدا سخت بود براش هر رو از مشیریه تا اینجا بیاد و آخر سر کاریم انجام نده یا کار کمی انجام بده.بهش گفتم خب برو جاهای دیگه رو هم چک کن.گفت حقیقتش سونو نمیخوام برم یکی دوتا جای دیگه میخوام برم واسه تست...(روش نشده بود حقیقتو بگه)..گفتم اوکی.من به مریم چیزی نمیگم.آخه حق داشت طفلک.کسی زیاد واسه کاشت نمیومد.اگرم میومد چون تعدادشون کم بود من انجام میدادم.البته خودم ترجیح میدادم که فقط به صندوق و مدیریت داخلیش رسیدگی کنم که به اندازه ی کافی سنگین بود.

بهش گفتم  اسم دوتا سالن معروف که همون دور و برا بود دادم.دو دل بود.میگفت اینا آگهی ندادن من چی بگم؟گفتم توکل کن به خدا.هر دو شماره رو گرفت.جالب این بود که هر دوشون نیرو میخواستن واسه کاشت ناخن:).خیلی خوشحال شد از خوشحالیش منم خوشحال شدم.رفت.قرار شد تست بزنه.

براش خوشحال بودم.از خدا خواستم که اونجا کارش اوکی شه چون هر دو سالن جز پر مشتریها بودن و اسم در کرده بودن بد جوری.ساعت 12 بود که برگشت با خوشحالیه تمام.

گفت اولین سالن کارمو پسندیدن.خیلی خوششون اومد.قرار شده بود ساعت 3 دوباره بره تا مدیریتشون بیاد و کارشو ببینه.خیلی دعام کرد.خیلی خوشحال بود...میگفت اینجوری میتونم حداقل تو پرداخت یه میلیون وامی که داریم به شوهرم کمک کنم.خانم سبحانی ساعت 1 اومد.دیر بود.دوتا مشتری پریدن.با اومدن سبحانی کار روزانه استارت خورد.سالنمون بد جوری به نیرو نیاز داره.پرسنل قبلی رفتن و مریم جون مدیریت رو گرفته دستش.سالن خوبیه میدونم که تا یه ماه دیگه غل غله میشه.راستی بگم که مامان مهدی رو از مدرسه برداشت و به اصرار من اومد سالن.ناهار با هم از کوکو سیبزمینیی که من آورده بودمو نون سنگک تازه ای که خودش خریده بود خوردیم.برای مهدیم چلو کباب گرفتم.چقدر هوس کباب کرده بودم...کمی به افروز تعارف کردم و به زور به مامان دادم.خودمم یه قاشق واسه اینکه ناکام از دنیا نرم خوردمو مهدیم بقیشو  سر کشید:)(نوش جوووووووووووووونش).

افروز رفت برای تست و ما به کارمون ادامه دادیم.موزیک هم با آهنگهای مختلف سالن رو به رقص در میآورد.گاهیم خاموشش میکردیم.

همش برای افروز نگران بودم.براش کلی انرزی مثبت فرستادم.انصلفا کار کاشتش خوب بود.یادمه وفتی مریم ازم پرسید الهام جون تو که کارت کاشته ..ببین این ناخنمو خوب زده؟منم با اینکه میدونستم اگه اون بیاد من کار ناخن رو از دست میدم در کمال انصاف گفتم آره خیلی کارش تمیزه...خب تمیز بود.الان دارم به یه نمونه ناخنی که رو شصتم کاشته نگاه میکنم.خوشم اومده از کارش.بهش گفتم باید برای منم بکاری ...اونم با خوشحالی گفت به روی چششششم.چون تو اون سالنه قبولش کرده بودن .مدیریت ازش خوشش اومده بود.

همش میگفت الهام نمیدونم چجوری برات جبران کنم.تو فرشته ی نجات من بودی.اگه تو نبودی من هیچ وقت به ذهنم نمیرسید برم اونجا (چون این منطقه رو نمیشناخت)...میگفت تو هوامو داشتی تا برم و برگردم.من به مریم گفتم که افروز وقت دکتر داره.

به اندازه خوشحالیش خوشحال شدم.گفتم عزیزم من هیچ کاری نکردم.من فقط وسیله بودم.همین.خدا رو شکر که دیروز دعای خیر یه انسان پشت سرم بود.گفت یه کاری میکنم تو هم بیای اونجا.اینجا نباشی.گفتم عزیزم من از کارم راضیم.اینجا رو دوست دارم.اونقدیم حقوق میگیرم که برام کافی باشه.گفتم فقط دعا کن که برام همیشه خوب بیاد...هر کاری میکنم.لبخند قشنگی زد.میدونستم همین میشه.

دیشب مامان و الهه و افسانه پیشم بودن.شام خورش کرفسی که پخته بودم رو خوردیم.مامان خیلی دلش پر بود .متاسفانه یه کمیم غیبت کردیم.دیشب مامان اینجا خوابید چون افی کار داشت با کامپیوتر.صبح هم با همدی رفت.مهدی رو رسوند مدرسه چون همسر گرامی ساعت 6 رفت برای انجام کاری که از دیشب قرارشو گذاشته بود.

منم دیگه دیرم شده باید برم.فکر کنم امروز خانوم سبحانیم بره.افروز که رفتنش حتمیه.

شب میامو اگه شد اتفاقات امروزمو هم مینویسم.