? خوچ گذشت - اینجا زمان مرده
X
تبلیغات
رایتل
12 اردیبهشت 1391

خوچ گذشت

امشب مهمون باران بودیم.خوچ گذشت.مامانم اینا و الهه و ماموت (یه نوع محمود*)هم بودند.کلی حرف زدیم و خوردیمو خندیدیم...عکسای شمال و دزفولم دیدیم.جای شما خالی.الانم دارم خرپ و خرپ خیار میخورم.بفرمایید خیار:) 

الانم یه گاز نیمه گنده از یه سیب باز نمیه گنده زدم.عاشق بوی سیبم.مخصوصا اگه قرمز و ترد هم باشه.بفرمایید سیب گاز زده:) 

بعد از اینکه مهمونا رفتن یادم افتاد کمرم درد میکنه دوباره!نیست که مهمونا رفتن ییهو خونه خالی شد ...بعدشم دیدم هیچ کار دیگه ای ندارم.با کمال آرامش لباسهای رسمی رو کندمو روی تخت یه دراز مشتی کشیدم که ییهو آه از نهادم برخاست....کمرم مگه ریلکس میشد..مابین مهره های انتهاییم درد شدیدی پیچید..نفسم بند رفت اما به روم نیاوردم.یه کمی موندم و تمرکز کردم رو نقطه درد مث همیشه. 

یه کمی بهتر شدم.الانم مث بچه های تخس نشستمو دارم مینویسم بی توجه به اینکه فردا باید ۶ بیدار شم بچه رو راه بندازم. 

آخه دلم هوای نوشتن کرده.دلم میخواد یه دلنوشته قشنگ بنویسم....  

ولش کن بعدا مینویشم. 

قاط زدم میدونم.فعلا