? اینجا زمان مرده
X
تبلیغات
رایتل

دیشب تو خواب حس کردم آبریزش بینی پیدا کردم.اونقدر شدید بود که سریع جلوی بینیم رو با دستمالی که بغل تختم بود بگیرم تا بیشتر رو بالشم نریزه که دیدم خونه.تو تاریکی شب لکه های تیره روی دستمال کاغذی سفید به خوبی معلوم بود.همینطور چکه چکه میریخت و تمومی نداشت.تمام دستمالی که تو دستم بود خیس شد.با نگرانی رفتم تو دستشویی و بینیمو شستم.ترسیده بود.باورم نمیشد با اون شدتی که خون داره ازش میره بند بیاد که البته بند اومد.اومدم و خوابیدم اما همش فکر رو خیال میکردم.  

 همسرم یا بابام نمیدونم کدوم ولی یه خونه نا امن ساخته که طبقه دومش دیوار نداره و هر آن ممکنه هر کی سمت لبه اون بره پرت میشه پایین .خونه خیلی عجیب ساخته شده بود و خیلی بد جود نا امن.مهدی هر از گاهی میرفت سمت لبه و از اونجا خم میشد و پایین رو نگاه میکرد و من هی دلم میریخت که الانه که پرت شه پایین.داد میزدم و از اونجا دورش میکردم. شوهر خالم که حالش زیاد خوب نیست رو دیدم که داره راه میره به حالت لنگان لنگان...یه پاش این ور نرده و اون یکی پاش طرف دیگه نرده و داشت به طرفین خودشو تکون میداد.داد زدم جواد* آقا بیا این ور.اونجا خطرناکه.میافتی پایین و همینطور که داشتم داد میزدم  که اینت کار رو نکنه در کمال ناباوری و ترس جلوی چشمام نرده شکست و او پرت شد پایین انگاراز ۴ طبقه سقوط کرد.من فقط جیغ میزدم.جسد خورد شده و کج و کولش روی خاکها و تیر آهنهای طبقه هم کف دیده میشد و من فقط جیغ میزدم و گریه میکردم.خالم که هنوز نمیدونست شوهرش چی شده اما با گریه های من فهمید چه اتفاقی افتاده اونم زد زیر گریه.اما من اصلا حالم خوب نبود. 

دیشب تو خواب همش از این مدل خوابا میدیدم.روحبیم خیلی داغونه.نمیدونم چیکار کنم.