? یک روز بارونی - اینجا زمان مرده
X
تبلیغات
رایتل
23 آبان 1390

یک روز بارونی

دارم فکر میکنم.به اینکه چه جوریه که وقتی بچه بودیم زمان کند کند میگذشت،مثلا  سه ماه تابستون خیلی برای خود من طولانی بود اما تابستون الان....!؟. هیچی نفهمیدم ازش،چه زود گذشت انگار هر چی سنمون بیشتر میشه سرعت حرکت زمان هم بیشتر میشه.شایدم تحملش داره تمون میشه و میخواد زودتر به مقصد (مرگ) برسه..چه میدونم. 

چند روزی میشه که دوباره با یه دوست قدیمی که مدتی بود ازش خبر نداشتم چت میکنم.خودمونیما خیلی دلم براش تنگ شده بود.نمیدونم چقدر میشناسمش؟ اصلا میشناسمش؟میشناسمت؟هان؟نمیدونم.باهاش تا حد زیادی راحتم.از هر دری با هم حرف میزنیم.درد دل میکنیم.اونم مث من عاشقه بارونه.امروزم باهاش صحبت کردم کلی...اما کافی نبود.همسرم خواب بود.رفتم بیدارش کنم که بره دنبال مهدی.با حالت خواب آلود شدید زمزمه کرد که زحمتشو میکشی؟من خیلی خوابم میاد آخه تا صب بیدار بود.دلم نیومد اصرار کنم. 

لباسمو پوشیدم.سوییچ رو برداشتم زدم بیرون.هیچی با خودم نبردم در رو بستم بعد پشیمون شدم رفتم موبایلمو برداشتم در رو بستم دوباره یادم افتاد هواپیمای مهدی رو بر نداشتم چون دیشبش گفته بود مامان خواستی بیایی مدرسه هواپیمام رو هم میاری و منم گفته بودم باشه. 

یه کمی طولش دادم تا بچه ها از مدرسه تعطیل شن چون اونقدر کوچه شون  شلوغ میشه که فقط باید با دنده یک برونی و همش نگران که نکنه بزنی به کسی. 

از خونه که زدم بیرون. یه دفه آسمون بارید خندیدم : اِ...! بازم بارون.رفتم زیر بارون ایستادم خیس شدم.با خودم فکر کردم چه خوب شد ماشین هست و گر نه تا مدرسه موش آبکشیده میشدم .به آسمون که نگاه کردم آفتابی بود،خیلی قشنگ بود برام آسمون آفتابی بارونی:)).با خودم گفتم امان از تو بارون.... و باز خندیدم اما تو دلم.رو لبم فقط یه لبخند پهن بود.به ساعت گوشیم نگاه کردم ۱:۰۲ دقیقه بود.با خودم گفتم پس الان زنگشون خورده .سوییچ رو انداختم تو فقل و چرخوندم طبق معمول نمیچرخید... گند زدن به این ماشین(دزدا).یه چند باری سوییچ رو تو فقل چرخوندم،در باز نشد.به همسر گرامی زنگ زدم که ببینم این قلقش چه جوریه؟ میخواستم غر غر کنم سرش که چرا درستش نمیکنه که اونور گوشی منشی گفت دستگاه مشترک موردنظر .....فطع کردم.یادم اومد خودم گوشی رو خاموش کردم.برای اینکه گوشی زنگ نخوره و همسر گرامی بیدار نشه.تو همین فکر ها بودم و در حال ور رفتن با فقله که باز شد.سوار ماشین شدم.همه چیز رو چک کردم و استارت زدم... 

نم نم بارون شیشه رو لکه لکه کرد.دکمه شیشه پاک کن رو زدم ..هر چند ثانیه یه بار شیشه رو پاک میکرد.سر کوچه دوتا خانم که یکیشون چادر گل گلی و اون یکی چادر مشکی سرش بود ایستاده بودند و اونطرف تر وانت سبزی فروشی که همیشه میومد تو کوچه داد میزد:سبزی قورمه......سبزی اسفناج...جعفری ..سبزی خوردن....ایستاده بود ...از جلوشون رد شدم و نگاهشون زل زد به من انگار تا حالا ندیده بودن یه زن ماشین برونه.از تو آینه بغل دیدم که مشغول خرید سبزین. 

با اینکه کمی دیر رسیدم اما کوچه مدرسه خیلی شلوغ بود.بچه های کلاس اولی رو از رو لباسشون که یشمی تیره بود میشناختم  اما بقیه رو که یه عدشون لباس آبی تیره و یه عده لباس زرشکی ...نه نمی دونستم چندمی ین؟دومی ین؟سومی ین؟پنجمی ین؟ 

با جا به جا کردن دنده یک و دو ،گلاج..وگاز و ترمز...خودمو رسندم به در مدرسه پسر.یه دید دقیق زدم در حالی که آروم میروندم مهدی نبود.تو اون شلوغی جای پارک پیدا نکردم کوچه رو دور زدم تا از در پشت برم سراغش که در بسته بود و مجبور شدم دوباره کوچه رو از اول برم.اینبار یه کم خلوت شده بود و هر چی نزدیکتر میشدم خلوتتر .یه پسر کوچولو نمیدونم چندمی بود چون لباسش یشمی نبود ایستاده بود دم در..هیچکس دیگه ای نبود.دستی رو کشیدم تا بیام بیرون دیدم سر پسر کوچولوم از در  مدرسه اومد بیرون با همون بچه هه صحبت کرد.از تو ماشین براش دست تکون دادم اما ندید ..چند تا بوق زدم دوباره سرش رو آورد بیرون ببینه کیه بوق میزنه اما باز منو ندید.فقل در رو زدم در رو نیمه باز کردم سرمو از بین در ماشین آوردم بیرون (بارون صورتمو غرق بوسه کرد) صداش کردم مـــهدیییی.مـــهدییی.دوتا چشم سیاه و درشت منو دید، ضعف کردم براش ،بهم لبخند زد، از دور براش دست تکون دادم بیا...بدو بدو اومد سمت ماشین.میخواست عقب بشینه از روی عادت گفتم عزیزم بیا جلو، پیش خودم.در جلو رو باز کرد.سلام کردیم با لحنی کودکانه غر زد مامان چرا اینقد دیر اومدی یک ساعت اینجا منتظر شدم.ضعف کردم با خودم گفتم:یک ساعت...خندیدم: یک ساعت:))) 

بوسیدمش .گفتم مامان جون یه با از اینجا رد شدم ندیدمت دور زدم دوباره اومدم.گفت من یه بار رفتم در پشت یه بارم در جلو.باز خندیدم از لحن حرف زدنش.گفتم مگه نگفتی از در پشت نیام دنبالت؟ میخواست چیزی بگه که نگاش با هواپیماش که رو داشبورد ماشین نشسته بود گره خورد. با خوشحالی هواپیماشو برداشت، داد زد مامان جون دستت درد نکنه اینو برام آوردی و سریع شیشه رو داد پایین، هواپیماشو گرفت بیرون تا با حرکت ماشین پره هاش بچرخن.(همیشه از این کار لذت میبره).گفتم خواهش میکنم مامان جون.دلم میخواست دوباره لپهای یخشو با بوسه ام گرم کنم اما حیف که  ماشینو میروندم.مسیر خونه رو به مقصد پارک فلکه پنجم عوض کردم.میخواستم ببرمش پارک تا یه کمی بازی کنه اما مثل اینکه این بارون خیال نداشت تموم شه.گفت کجا میریم مامان؟گفتم میریم یه کم دور بزنیم ...بهش گفتم سرما نخوری  شیشه رو دادی پایین .منتظر جوابش نشدم میدونستم از این بازیش لذت میبره بحثو عوض کردم:مهدی میدونی قضیه اون انفجاره چی بود؟گفت چی بود ؟گفتم انبار مهمات یه جایی منفجر شده بوده اون صداهه اومده بود.با هیجان گفت یعنی یه نفر نارنجک انداخته بوده اونجا اشتباهیی؟ خندیدم:نه مامان جون چندیدن برابر بیشتر مثلا از دویستا بیشتر.با چشای گرد تکرار کرد :دیویستا نارنجک؟ 

گفتم بمب، نارنجک...نمیدونم مامان جون اما میدونم که انفجار اتمی در کار نبوده.تو رادیو میگفت یه نفر اشتباه جا به جا کرده  بمبارو اینجوری شده..حال نداشتم ادامه و توضیح بدم.میدونستم مهدی حالا حالاها میخواد سوال کنه.نگران دوستم بودم که دیر نرسم ... 

قرار بود ساعت ۲ دوباره با هم صحبت کنیم.عابرا زیر بارون حرکتشون تند تر و ماشینا زیر بارون حرکتشون کند تر بود.سعی کردم به بارون گوش بدم.مهدی هم ساکت بود رو به خیابون  ....  

بارون هنوز میبارید...شیشه جلوی ماشین هر چند ثانیه یه بار از قطرات بارون پاک میشد و هواپیمای اسباب بازی با دستهای کوچیک مهدی زیر بارون پرواز میکرد....