? اینجا زمان مرده
X
تبلیغات
رایتل
6 اسفند 1389

سلام.دلتون نخواد بد سرمایی خوردم.خیلی بده واسه ما زنها سرما خوردن چون تا زمانی که اعضای خونه حالشون بد باشه ازشون مراقبت میکنیم اما وقتی خودمون مریض میشیم هیشکی نیست یه چیکه آب بده دستمون.من که اینجوریم.هر وقت بیمار شدم و کمرم درد گرفته (مهره های کمرم آسیب دیدن) همسر انگار نه انگار که بابا من نمیتونم فعالیت کنم لا اقل تو یه جم و جور کن.اصلا و ابدا....هر چقدر که بلده قربون صدقه زبونی بره به همون مقدار هم از انجام کار بدنی در میکنه.خلاصه اینکه دیروز با اینکه حالم بد بود کل خونه رو جمع و جور کردم اما آقا حتی از پای کامپیوتر بلند نشد.وقتی جارو کردن اتاقها که آخرین کار بود تموم شد اودم بغلم کنه که دیگه خیلی زورم گرفت.گفتم برو تو رو خدا بشین پای همون کامپیوتر به خودت زحمت نده حالا که کارام تموم شده یاد من افتادی در حالی که میخواست بغلم کنه گفت عزیزم من ماشینو پر گاز کردم که امروز ببرمت بیرون.دیگه کلافه تر شدم گفتم تو یه کمک کوچولو به من نمیکنی میگی مریضی خودتم اما میخوای ببریم بیرون ؟ من بیرونتو نمیخوام الان برام مهم بود که کمکم کنی با این حال خرابم خونه رو جمع و جور کردم.و...و...هیچی رفت نشست دوباره پای کامپیوتر و داشت غر غر میکرد که من چیکار کنم خوب برات.فقط حرصم و قورت دادم البته پسر کوچولو بر عکس باباش کلی بهم کمک کرد.قربونش برم..رفتم حموم تا شاید بیماری از تنم خارج شه اما با فایده ای نداشت.باهاش حرفم شد که چرا وقتی خودش مریضه من مث شمع دورشم اما وقتی من مریض میشم ....خلاصه که دیروز یه دادم ازش شنیدم به جای پرستاری و با گریه رفتم رو تخت پتو رو تا آخر کشیدم رو سرم بسکه سردم بود و با گریه خوابیدم.بیدار که شدم بدنم داغ داغ بود حتی یه بارم بهم سر نزد که ببینه مردم یا زنده ام.خیلی زورم گرفته بود ازش.رفتم تو آشپزخونه و چند تا شلغم پختم.این کار رو که میتونست انجام بده.دیدم رو گاز غذا گذاشته.مرغ پخته بود.اصلا خوشحال نشدم.خیلی از دستش ناراحت بودم.تو دلم میگفتم به خاطر خودش که گشنشه این غذا رو گذاشته نه به خاطر من. 

*مهدی از خواب بیدار شده و داره غر میزنه.برم بهش برسم میام بقیشو مینویسم فعلا.