?
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
این عکسها در یکی از روزهای سرد زمستون گرفته شد....بعد از رسوندن مهدی به کلاس.پارسال بود.زمستون ۹۰.یادش به خیر.
دیشب تو خواب حس کردم آبریزش بینی پیدا کردم.اونقدر شدید بود که سریع جلوی بینیم رو با دستمالی که بغل تختم بود بگیرم تا بیشتر رو بالشم نریزه که دیدم خونه.تو تاریکی شب لکه های تیره روی دستمال کاغذی سفید به خوبی معلوم بود.همینطور چکه چکه میریخت و تمومی نداشت.تمام دستمالی که تو دستم بود خیس شد.با نگرانی رفتم تو دستشویی و بینیمو شستم.ترسیده بود.باورم نمیشد با اون شدتی که خون داره ازش میره بند بیاد که البته بند اومد.اومدم و خوابیدم اما همش فکر رو خیال میکردم.
همسرم یا بابام نمیدونم کدوم ولی یه خونه نا امن ساخته که طبقه دومش دیوار نداره و هر آن ممکنه هر کی سمت لبه اون بره پرت میشه پایین .خونه خیلی عجیب ساخته شده بود و خیلی بد جود نا امن.مهدی هر از گاهی میرفت سمت لبه و از اونجا خم میشد و پایین رو نگاه میکرد و من هی دلم میریخت که الانه که پرت شه پایین.داد میزدم و از اونجا دورش میکردم. شوهر خالم که حالش زیاد خوب نیست رو دیدم که داره راه میره به حالت لنگان لنگان...یه پاش این ور نرده و اون یکی پاش طرف دیگه نرده و داشت به طرفین خودشو تکون میداد.داد زدم جواد* آقا بیا این ور.اونجا خطرناکه.میافتی پایین و همینطور که داشتم داد میزدم که اینت کار رو نکنه در کمال ناباوری و ترس جلوی چشمام نرده شکست و او پرت شد پایین انگاراز ۴ طبقه سقوط کرد.من فقط جیغ میزدم.جسد خورد شده و کج و کولش روی خاکها و تیر آهنهای طبقه هم کف دیده میشد و من فقط جیغ میزدم و گریه میکردم.خالم که هنوز نمیدونست شوهرش چی شده اما با گریه های من فهمید چه اتفاقی افتاده اونم زد زیر گریه.اما من اصلا حالم خوب نبود.
دیشب تو خواب همش از این مدل خوابا میدیدم.روحبیم خیلی داغونه.نمیدونم چیکار کنم.
شب یلدا یه شب فراموش نشدنی برام بود.خونه مامانم اینا بودیم.جمعمون جمع بود +اینکه امسال عروسمونم باهامون بود.خیلیخوش گذشت.بابام و علی و مامانم یه تخته نرد بهم کادو دادن به ارزش ۱۲۰ تومن خیلی سورپرایز شدم . امیر و محدثه هم یه ماهیتابه رزیمی بهم دادن.اونم خیلی عالی بود.امسال هدیه های خوبی گرفتم .همسرم هم که بهم گردنبند و انگشتره رو داد که قبلا گفتم.خوش گذشت.کیک رو خودم درست کردم .البته بگم که دهنم سرویس شد چون هی فر خاموش میشد..الان باید برم .باید برم با اکی خونه ببینم.دیر شده .بای بای.میا بقیشو میگم.فعلا.
دیروز با مامانم رفته بودم شلوارم مهدی رو عوض کنم،موقع برگشت رفتیم نونوایی سنگکی نون بخریم که این عکس نظرمو جلب کرد.خندم گرفت به مامانم گفتم مامان کنجد درسته یا کونجد؟ بعد به این نوشتهه اشاره کردم.خوشبختانه خلوت بود نونوایی و من تونستم این عکسه رو بگیرم.
به چی فکر کردی اینو نوشتی؟؟؟؟ نان کونجدییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟
شب ولادت میترا ،الهه ی مهر بر آن شویم همانند پیشینیان
اهریمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنایی مهر و محبت در دلمان
جوانه زندو بذر عشق و دوستی طولانی ترین شب سال را منور کند . . .
خوشیهایتان چون شب یلدا طولانی باد.

هیشکی اینجا نیست؟....
اومدم دیدم هیشکی کامنت نذاشته. حالم و دلم با هم گرفته شدن:(
مهدی مریض شه از ۳ شنبه.بساطی داریم باهاشا.بچم خیلی مظلومه اما خب من باباش آروم قرار نداریم.البته بیشترم منآ.خلاصه که امروزم نفرستادمش مدرسه.نگرانه درس و مشقشه طفلکی.این چند روزه همش هذیون میگفت.منم بسته بودمش به شربت لیمو شیریرن با عسل یا آب پرتقال با عسل...خلاصه این عسله همه جا کاربردی بود.دیروز حالش خوب بودا اما شب و نزدیکای صب حس کردم دوباره داغ شده.صب هم که بیدارشدم واسه معلمش اس دادم که مهدی مریضه امروزم نمیاد.البته قبلش زنگ زدم اما کسی جواب نداد.الانم تو خونه تنهام.حوصله ندارم.منتظرم همسر جان بیان ببینم چی شد.
فکر کنم امروز همسر جان غذا سازمو هم بگیرن از نمایندگیش.آخه خراب شده بود.خوشحالم از اینکه دوباره بیاد تو خونمون.آخه اصای دستم بود.اینو خانومایی که میخونن بیشتر درک میکنن.منم برم به کارام برسم.الام مهدی بیاد باید تقویتش بکنم.یادم نبود راستی برم شلغمه رو ردیف کنم که اونم عالیه.اوکی...فعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.

امشب از اون شباییه که بد جوری دلم گرفته ،خودمم نمی دونم چرا ؟ تا حالا شده که اینجوری بشی؟ واسه من که زیاد اتفاق افتاده... ولی بعدش فهمیدم دردم از چیه ؟!!!
دلم گرفته از خودم ،از روزگاری که انگاری دنبالش کردن و آدماش....
آدمایی که از روی نقاب خودشون در باره نقاب منو تو قضاوت میکنن.حس می کنم دنیام شبیه مهمونی بالماسکه شده ... جالبه !...خودمم روی صورتم ماسک گذاشتم!...خنده تلخی رو لبام نقش میزنه ... چاره ای نیست..دنیامون اینطوریه..!!!!
می خوام برش دارم اما نمی تونم، می خوام خودم باشم ،اما نمی ذارن.اونقدام بی اراده نیستم ولی امون از این آدما ....
تا حالا شده بخوای اون نقاب و برداری و خودت باشی ؟
من خواستم ... خیلی وقتا خواستم بچه بشم ، برم به اون روزای بادبادکی...
به اون روزای قشنگ که پر بود از شادی ...غصه ای نبود ....هر چی بود قصه بود......
به اون روزایی که آدماش شکلاتی بودند .دنیا رنگی بود .مثل رنگین کمون...هنوز وقت نقاب زدن نبود.........
دلم تنگه واسه کوچه های تنگ و برفی خونه مامان بزرگم...
واسه اون سحری که با صدای کلون در، لبخندشو میدیدیم و کرسی گرم و نرم و قصه های مامان بزرگ.....
واسه بوی شمعدونی لب حوض پر از ماهی..واسه ی حیاط خونه بچگیم....
واسه بازی لی لی..گرگم به هوا..واسه هر چیزی که جا گذاشتم...
آخ که دلم گرفته ..بد جوری گرفته... هوای باریدن داره .....شاید پشت نقاب راحت تر بشه گریست..
تا حالا دلت خواسته ساعت عمرتو به عقب برگردونی؟ چقدر؟ چند ساعت؟
منم دلم خواسته.. ساعت عمرمو به گذشته برگردونم برم و چیزایی رو که توگذشته ها جا گذاشتمو بر دارم...کودکی ...جوونی...عشقهای کودکانه... عروسک پارچه ای مامان بزرگ و صدای زنگ در حیاط وقتی بابا بزرگ میومد ... دلم براتون تنگ شده ...
دلم از خودم گرفته ...
از خودم که اون رویاهای قشنگ رو همونجا گذاشتمو سوار اتوبوس عمر شدم .
دل تنگ کوچه پس کوچه های مدرسه ام هستم تو اون روزای سرد زمستونی ...
چقدر انتظار میکشیدم تا بارش برف و از اسمون ببینم...چه ذوقی میکردم...
دلم هوای زمستون کودکیمو کرده ... چرا سرد نبود ...چرا وقتی آدم برفی میساختم سردم نمی
شد؟ چرا زود آب نمی شد؟
نمیدونم چند وقته آدم برفی نساختم؟ ! چرا نساختم؟ چرا یادم رفته؟
میخوام بچه بشم می خوام نقابمو بردارم...
میخوام آدم برفی بسازم حتی اگه خیلی زود آب شه و خاک بشه
اما زمستون کودکیم کجاست؟
چرا هیچ زمستونی ، مثل زمستون کودکیم نیست؟!!!..و هیچ تابستونی مثل تابستون اون موقع ها طولانی نیست ؟؟؟
دلم بد جوری گرفته ... شاید می خواد بباره ...
از این روزای تکراری،آدمای کاغذی،دنیای خاکستری ...
و...و... این نقاب ..این نقاب تقلبی...
کاش میشد به جای اون همه قشنگی این نقاب لعنتی رو جا میذاشتم .کاش میشد ........
تا حالا شده بخوای اون نقابو برداری؟
من خواستم..........
اما...................
خواب دیدم از یه راهرو قدیمی که انگار پله هاش فلزی زنگ زده بود بالا میریم.منو آقای هعمسر و یه خانوم دیگه بودیم.شوهرم هی میگفت بابا این کار خطرناکه ما که نمیدونیم اونجا چه خبره نباید بریم تو.منم که از کنجکاوی داشتم میمردم بی توجه به غرغر های همسرم از پله ها بالا میرفتم تا اینکه به یه در زنگزده رسیدیم.در رو باز کردم.انگار یه انبار بود و اونمن قدیمی.رفتیم تو ...تو فضا پر بود از نورهای بنفش و آبی...یه چوری بود.گوشه کنار اسباب اثاثیه درب و داغون و بلا استفاده به چشم میخورد ..چشمم همینطور که داشت اطراف رو ور میزد روی یه میز با سه نفر که پشتش نشسته بودند متوقف شد.
یه خانوم با موهای مجعد که انگار یه کمیم نامرتب بود و دو آقای کت شلواری.خانومه عینک زده بود.بهشون سلام کردیم.هول کرده بودیم که چرا زودتر ندیده بودیمشون.خانومه خیلی مهربون بود و یه کم شوخ طبع اما آقایون چیزی نمیگفتن.خانومه یه لیست جلوش بود با یه عالمه اسم.جلوی اسم کسانیم که قرار بود بمیرن تیک خورده بود.اسم شوهرمو پرسید.رنگم پرید.همینطوری که اسما رو چک میکرد رسید به اسم همسرم.به جلوی اسمش که تیک نخورده بود نگاه کرد و گفت شما هنوز فرصت دارین برگردین.خوشحال شدم.اونم همینطور.خانومه لبخند رو لبش بود.
اسممو گفتم و از همسرم حلالیت خواستم.گفتم مهدی رو به تو میسپارم.جو بد و پر استرسی بود.همو بغل کردیم و بوسیدیم که اگه رفتنی بودم ....که خانومه گفت شما هم مشکلی نداری و میتونی بمونی اما وقتتون کمه.باید زود اینجا رو ترک کنید.اون خانومی که با ما بود انگار بوق بود.کسی با اون کاری نداشت.
بدو بدو از راه پله ها اومدیم پایین.نمیدونم چرا از روی پهنای دیوار رد شدیم و چون کفشهای من پاشنه بلند بود فرو میرفت تو نرمی دیوار آخه دیوار انگار داشت ذوب میشد.مجبور شدم کفشامو در بیارم.اول همسرم و بعد منو و بعد اون خانومه.بیچاره تا زنه اومد بیرون گفتم تو رو خدا برو کفشای منو بردار بیار برام.قبول کرد و رفت که بیاره دیدم انگار وقت داره تموم میشه و زنه گیر افتاده و داره تبدیل به نور میشه که بمیره.عذاب وجدان تمام وجودمو گرفت.
دلم نیومد تنهاش بذارم با اینگه میدونستم اگه تو اون محیط باشم خودمم میمیرم اما دلم نیومدولش کنم.سریع رفتم و دستشو گرفتم.نوری که اونو احاطه کرده بود منم در بر گرفت.گفتم مردم دیگه که با تعجب دیدم که هاله نور از بین رفت و منو زنه سالم موندیم و نمردیم.احساس کردم که طلسمی باطل شده....
انگار یه امتحان بود برای من...
کلی نوشتم اما پاکش کردم.
دیروز خالمو دیدم.حال ظاهریش بد نبود.کی عملش میکنن نمیدونم!
بنده خدا خودش میدونست سرطان داره میگفت بچه هام نمیدونن به روی خودتون نیارید در صورتی که اونا اینو میگفتن.حال خوبی نداشتم.
مامانم خیلی بیتابی میکنه چون با این خالم خیلی جور بودن.پشت سر هم دنیا اومدن.اما به خاطر یه سری حرف و حدیث و مشکلاتی که دختراش برای ما بوجود آوردن رابطشون بد شد.
مامانم میگفت بذار خوب شه بخدا تلافی میکنم و ...
با خودم گفتم الحق که ما ایرونیها مرده پرستیم و تا زمانی که سالمیم قدر همو نمیدونیم.خدایا حال خالمو خوب کن.با خالم خیلی صحبت کردمو خیلی تاکید کردم که از قدرت فکرش استفاده کنه و خودشو نبازه و قوی باشه.
این روزا بدجوری درگیر خرید یه گاز مناسب هستم.همش تو نت سرچ میکنم ببینم چی خوبه؟
دیشب خواب دیدم که میخوام برم تو آب شنا کنم.یه عالمه مرد و زن تو آب بودن و مشغول .از دیدن شنا کردنشون هیجان زده شده بودم و ذوست داشتم زودتر شنا کنم.
برام عجیب بود که همسر مشکلی با این کار نداره.شایدم خارج از ایران بوده.خلاصه قبل از رفتن تو آب دیدم یه قسمت از رودخونه هه خیلی روشنه.خیلی شفافتره.کف آب معلوم بود و پر بود از ماهیهای زیبا و رنگارنگ.واقعا رنگها ماورای تصور ما بودند.معرکه بود .رفتم تو آب قاطی ماهیا.یه کمی میترسیدم اما زود ترسم تبدیل به لذت بردن از محیطی بود که توش رفته بودم.همه قسمت روشن بود و انعکاس نور خورشید تو آب و گرمای آب خیلی قشنگ بود و من سبک در آب شناور ...
حس زیبایی تو آب داشتم.
راستی به نظرت تعبیر این خوابم چیه؟
حال خالم اصلا خوب نیست.همون خالم که تو خواب پیشش نشسته بودم.سرطان تخمدان گرفته بنده خدا و مث اینکه پیشروی بدی داشته.خالم هیچیش نبود..نمیدونم چی شد اینجوری شد.امروز قراره عمل شه.نفیسه که میگفت سرطان به کبد و ریهاش هم سرایت کرده.واییی خدای من خیلی نگرانم.نکنه خوابی که دیده بودم تعبیرش خالم بوده؟
چند ماه پیش هم خواب افتادن دندون بالایی سمت راستمو دیدم.دندونای جلو نبود.خدای من خیلی نگرانم.سعی کردم به دختراش کلی انرژی مثبت بدم اما خودمو چیکار کنم؟
امروز با مامان و اکی میریم بیمارستان سر بزنیم بهش.ایشالا که خوب شه..نمیدونم چقدر احتمال خوب شدن داره چون تو نت که سرچ کردم چیزای خوبی نخوندم:(
براش دعا کنید.
دیروز در حالی که ورق آن لاین بازی میکردمو یه لیوان چای با یه تیکه کیت کت میخوردم سخنرانی دکتر خدادای رو گذاشتم تا گوش کنم.بابا میگفت خیلی حرفهای مفیدی زده...خیلی تاکید داشت که گوشش کنم.منم که مدتها بود اصلا یادم رفته بود که یه همچین چیزی تو کامپیوترمه خیلی اتفاقی دیدمش و گوشش دادم.
وای اگه میدی چجه چیزایی در باره مضرات شکلات و شیرینی و چای و ماست و دوغ و انواع قرصها و پفک و چیپس و داروهای شیمیایی گفته بود...وای وای.اصلا چاییه تو گلوم گیر کرده بود چه برسه به تیکه کیت کته.
جناب خدادای یه دفه بفرمایید هیچی نخوریم دیگه!
چهار شنبنه صبح حدود ۸ برای رفتن حاضر شدم.قرار بود بریم همدان برای بله برون امیر(داداشم).خیلی ذوق و شوق داشتم.بگذریم که برای خرید چیزهایی که لازم داشتم دهنم تا حدی سرویس شد ولی خوب می ارزید.همسر هم نیومد به خاطر اون کدورتی که قبلا گفتم.با اینکه خیلی خیلی دوست داستم بیاد تحت فشار قرارش ندادم.البته امیر هم بهش زنگ زد و دعوتش کرد اما همسر بهونه آورد و نیومد.الهه اینا دیروزش رفتن و من با بابا اینا رفتم.مهدی رو هم با خودم بردم.
تو راه خیلی خوش گذشت.بابا یه جا نگه داشت و ناهارمون رو خوردیم (کوکو سیب زمینی) چقدر چسبید.مهدی هم تا منیتونست شیطنت میکرد و از محیط لذت میبرد.آسمون آبی و هوا خنک ملس بود.و اونجایی که ما بودیم زمینش پر از چمن مرطوب.بعد از خوردن یه چایی خوش طعم به سمت مقصد راه افتادیم.کمی هم خوابیدم.فکر کنم چهار ساعتی میشد که تو راه بودیم.رفتیم و تو یه نماز خونه دنج حوالی عباس آباد استراحت کوتاهی در حد حاظر شدن برای مهمونی (آرایش برای ما و عوض کردن لباس برای مردا) و از اونجایی که شام خونه خانواده عروس خانوم دعوت بودیم نه خونه کسی رفتیم و نه هتلی گرفتیم.
الهه و محمود هم اومدن پیش ما..هر جفتشونم تیپ زده بودند و تر و تمیز.من با الهه اینا رفتم.قرار شد گل ورو از گلفروشی ریعان و شیرینی رو از فرخ جهان نما بگیریم.مث دفه قبل.خیلی وقتمون برای گرفتن گل هدر رفت تا بتونیم یه سبد گل زیبا بگیریم.تا گل حاظر شه محمود و امیر رفتن برای شیرینی و بعد همگی راهی شدیم سمت خونه عروس خانوم.
دلم براش خیلی تنگ شده بود و لحظه شماری میکردم دوباره ببینمش.
اینم یکی دیگه از چرکنویسهام بود...کاش تاریخ میزدم.
وای، باران؛ باران؛
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
نمیدونم چرا هر وقت برای انجام یه کاری برنامه ریزی میکنم خود به خود اون کار انجام نمیشه.مثلا الان دو هفتست میخوام برم آموزشگاه برام مشکل پی میاد.البته از بعد از عید این کار رو میخواستم انجام بدم ولی این دو هفته مثلا جدیه جدی میخواستم برم.
مشکلاتی که سر راهم پی میاد اول از همه همین نت هست.وقتی مام توش گذشت زمان رو کاملا فراموش میکنم.
بذار ببینم...وقتی پای نتی هیچی از گذر زمان نمیفهمی...درسته؟
-آره ..هیچی...همش دلم میخواد بیشتر بمونم.مثلا الان...کلی کار دارما..ولی نشستم اینجا و دارم تایپ میکنم.از اون ورم بازی نت گامان بازه.بعدشم میخوام برم ورق بازی کنم.غذام هم رو گازه تا جا بیافته شام بخوریم.
خوب پاشو برو به کارات برس بعدا بیا اینجا.در نمیره که کامپیوتر.
-میدونم ...ولی الان حس کار ندارم.حوصلم سر رفته.میخوام یه کم بازی کنم...بعد پا میشم.
خوب گلم..میبینی! کرم از خود درخته.
خوب خودمم بدم نمیاد اینجا باشم.اصلا میدونی چیه؟بس که سرگرمی ندارم.میام اینجا.هم بی درد سره .هم دیگه نمیخوام از خونه بزنم بیرون.باید یه مانتو جدید بخورم.کفشمم داغونه.پری روز میخواستم کفش بخرم..دیدم به لعنت خدا نمیارزن.مانتوم هم داغونه.شاید یکی از دلایلش همین باشه.
-به نظر من که اینجوری نیست.مگه قبلا مانتوت داغون بود که چپیده بودی تو خونه عین مرغ کرچ؟
سلام
یه چند روزی حس نوشتن نداشتم.مهمون دارم.برادر شوهرم اومده خونمون...داره دنبال خونه میگرده.واسه همینم منم درگیر مهمون و اینا هستم.پسر کوچولو هم که ماشالا جدیدا یاد گرفته هر چی گیرش میاد پر از آب میکنه و باهاش بازی میکنه و من تا به خودم بیام زندگیمو آب برداشته.بعضی وقتا نمیشه با بچه ها صحبت کنی و فکر کنی با یه آدم جهل ساله طرفی.مثلا وقتی میبینم که داره تو اسباب بازیش آب میریزه میگم : مهدی جون مامان جان ...این کاری که تو میکنی زمین رو خیس میکنه و یه دفه سر میخوری سرت میخوره به دیوارا....
تا حرفم توم نشده میبینم بـــــــــــــــعله....آبا رو که ریخته زمین و گند زده به خودشو زندگی!خدا صبر عیوب عطا نماید....آمــــــــــــــــــین!
پی نوشت:این پست رو نمیدونم کی نوشتم از تو چرکنویسهام درآوردم.البته الانم پسرم این کارارو میکنه اما در ابعاد کمتر.
امروز موقع برگشت به خونه پسر کوچولوم با دلخوری گفت مامان امروز یه چند تا از بچه ها جایزه دادند اما به من ندادند.گفتم حتما درسشونو خوب خونده بودند عزیزم که گفت نه مامان اونا سید بودند بعد پرسید مامان سید یعنی چی؟
گفتم به اونایی که جد (بعد فکر کردم این طفلکی چه میدونه جد چیه؟)شون یعنی پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگشون میشه حضرت علی میگن سید... البته خودمم زیاد مطمئن نبودم.
گفت مام سیدیم؟ گفتم نه مامان جون .از این جوابم ناراحت شد....
فکر کردم اینم یه مدل تبعیضه البته مدل دینیش و شایدم ساخته دست بشر.