? اینجا زمان مرده
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
24 فروردین 1394

مرا با این بالش و یک ملافه و این دو شکلات کنارت راه میدهی؟ می شود وقتی مشغول کاری دست چپت توی دست من باشد؟ اگر خوابم برد موقع رفتن جا نگذاری مرا اینجا ! که از دلتنگی می میرم

24 فروردین 1394

قانع ام چیز زیادی از دنیا نمی خواهم فقط تو باشی و عمری که به پای زیبایی های تو فنا کنم از خدا که پنهان نیست... دلم لک زده برای اولین ها.... دلم لک زده برای اولین گلچین کردن گل از گل فروشی دلم لک زده برای توقف زمان در ساعت 12:47 دقیقه همان لحظه ی دیدار. دلم لک زده برای لکنت زبان در اولین نگاه دلم لک زده برای دزدانه نگاه کردنت توی آیینه دلم لک زده برای تپش قلب و تند شدن ضربان دلم لک زده برای نشستن تو در کنارم دلم لک زده برای لرزش دستام وقتی دستانت را گرفتم دلم لک زده برای استرس و نجابت نهفته در چشمهایت دلم لک زده برای ... جاده موسیقی خنده دلهره دلم لک زده برای باغ چادر صدای پرنده ها پارس سگ صدای قورباغه افتادن میوه های وحشی از درخت دلم لک زده برای تاریکی....سکوت دلم لک زده برای چایی خوردن از دستانت دلم لک زده برای دیوانه بازی برای خنده ای بلندت و گریه هات دلم لک زده برای آتیش سوزندن برای شیطنت برای عبور از هر چی خط قرمز دلم لک زده برای بازی با لبهات نوازش موهات دلم لک زده برای گرمای تنت بوی بدنت دلم بدجور برای اولین ها تنگ شده آخ دلم آخ دلم آخ دلم دلم بدجور برای دلم می سوزد دلم گناه دارد کاش دوباره ببینمت کاش دوبار بغض کنی گریه کنی اما ببینمت کاش دوباره صدای نفسات دم مسیحای این دلمرده بشود. یعنی می شود؟

24 فروردین 1394

یادش بخیر عجب دورانی بود چه خوب بود عشق دوران مدرسه زنگ آخر وقت قرار نداشتن پول کرایه تاکسی ترس از دیر کردن ترس از سوال و جواب مادرم پدرم اما حرف نمی زد فقط نگاهم میکرد آخه سرفه امانش نمی داد که حرف بزند پاک کردن کفش با ته جوراب گذاشتن آدمس خروس نشان توی دهان ترس از ماشین پلیس ترس از بچه محل هاش و کتک خوردن خرید کارت پستال عاشقانه عکس های هندی نوشتن شعر عاشقانه روی دیوار کلاس قرض کردن شلوار از این دوست و پیراهن از یکی دیگه تاخیر کردنش و ترس از نیامدنش تلفن سکه ای فوت پشت تلفن دیدنش از دور که سلانه سلانه میاد و گرفتن دستهایش عرق کردن صدای ضربان قلب بی هدف راه رفتن بدون مقصد عجب دورانی بود دلم برای آن دوران تنگ شده آخ که عشق چه حرمت داشت چه ساده عاشق می شدیم چه بی توقع فقط عشق بود و عشق بودو....عشق

24 فروردین 1394

سلام خدا خوبی؟ خوش میگذرد؟ چه خبرا؟ صبر و حوصله ات که تمام نشده است؟ وقت داری؟ با تو حرف دارم بغض دارم هزاران خواسته و ناخواسته دارم. اما اول گفته باشم که قبولت دارم. به جان مادرم دوستت دارم. خدای مهربانم خسته ام حیران و سر گردانم. کاش تو توی گوشم پچ پچ کنی کاش چشمهایم را باز کنی کاش الان دستت روی شانه هایم بود کاش کاری کنی مادرم نمیرد کاش کاری کنی دخترم همیشه بخندد اصلا کاش کاری میکردی جنگ نباشد ظلم نباشد دروغ و فقر هم نباشد. کاش مرد همسایه را شاد کنی دارد میمیرد از غصه، از بیکاری، از نداشتن جهزیه ی دخترش. کاش فاحشه ی کوچه بالایی غم نان نداشته باشد. کاش پسر بی بی حکیمه ترک کند خوب شود، آقا شود، سربزیر شود. کاش چرخ خیاطی صغری خانوم هیچوقت خراب نشود. کاش چشم انتظاری نباشد. کاش جنازه ی حسین آقا توی شلمچه پیدا بشود. کاش برکت بدی به سفره ی رحیم واکسی یا آن پسر نان خشکی. کاش چین و چروک صورت مادرم پاک بشه کاش به پدرم بگی به فکرشم بگو دلم برای شنیدن صدای سرفه هاش تنگ شده آخ پدرم... آخ پدرم... آخ پدرم.... خدای خوب من! زیاده خواهم گنه کارم رو سیاهم اما تو خدایی کن باز مثل همیشه از خطا هایم بگذر مثل همیشه بخند بهم چشمک بزن دستم را بگیر رهایم نکن.. آخ که دلم بچگی میخواهد دلم معصومیت میخواهد دلم لک زده برای قهر و آشتی های بچگی برای بازی با تسبیح بابا بزرگم برای سجاده ی مادر بزرگم برای دیدن کارتون پسر شجاع و پینو کیو دلم لک زده برای بوی ریحان و نعناع برای بوی نان گرم حتی دلم لک زده برای کتک خوردن از داداش بزرگم!!! خوب من، خدای من، مو ببخش فقط و فقط میشود معصومیت من را بهم بر گردانی؟ ...فقط همین

..ایرج

24 فروردین 1394

دلم عشقی میخواهد


دلم عشقی میخواهد ساده بدون رنگ و لعاب دست نخورده و بکر دماغ سربالا. و لب پروتز نباشد. موهایش را فرق وسط کند چادر گل داری سر کند گوشه ی چادر را با دندانش بگیرد و روی آش نذری اسم من را بنویسد. ساده دوستم داشته باشد سیاه و سفید دوستم داشته باشد من را که می بیند هوول شود گونه هایش سرخ شود لکنت زبان بگیرد. اصلا دلم عشقی میخواهد که دانشگاه هم نرود هرروز وقت رفتن به دبیرستان دنبالش بروم بدون هیچ حرفی فقط بروم. دلم عشقی میخواهد که سرانجام داشته باشد بشود تاج سرم بشود خانوم خانه ام زنم بشود. تا کلید به در بندازم هوول شود چادر سر کند و بگو ید: -خدا مرگم بده آقامون اومده خسته از سر کار اومده- دستانم را که میشورم حوله ای دستم دهد سجاده ی نمازم را با گل های یاس پهن کند و با هم در ایوان خانه هندوانه ی قاچ کرده بخوریم. بساط چایی اش همیشه رو به راه باشد دلم عشقی میخواهد بنشیند رو به رویم برایم ناز کند و من نازش را بخرم بگویمش:- قربون برم اون قد و بالا رو- بگوید: آقا بچه میخواهم اخم کند پشت پلک برایم نازک کند و من بگویم: تصدق چشمهایت درد به جانم ...چشم آخ که چه رویای محالی دارم خسته شدم اینهمه از عشق گفتم و او نیامد. بریده ام از شعر و شاعری باید فکری بکنم باید تصمیم تازه ای بگیرم شعر هم تورا به من نرساند انکار برای به تو رسیدن باید بمیرم یحتمل مردن برای تو باید تصمیم آخر من باشد ...ایرج

30 فروردین 1392

مردم اغلب بی انصاف بی منطق و خود محورند...
ولی
آنان را ببخش. 


اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند
ولی
مهربان باش. 


اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت
ولی
موفق باش. 


اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند
ولی
شریف و درستکار باش.
 

آنچه در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند
ولی
سازنده باش.
 

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند
ولی
شادمان باش. 


نیکی های درونت را فراموش می کنند
ولی
نیکوکار باش.  


و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان ( تو و خداوند ) است
نه میان ( تو و مردم ).
  

" کوروش کبیر ‬‏"

30 اسفند 1391

سال نو مبارک.دوستتون دارم.

20 اسفند 1391

امروز مریم گفت که بیا بهت روش کاشت فر مژه دایم رو یادت بدم (اونم مجانی)تا وقتی تو سالنی خودت مشتریها رو را بندازی.وای نمیدونی چقدر خوشحال شدم.از خدام بود.بعدشم گفت چون میدونم خیلی برای نجا زحمت میکشی و از جون و دل مایه میذاری میخوام کلا یه کاری کنم که اگه اینجا موندی برات صرف داشته باشه. 

حالا قرار شده مامانم و خواهرم رو ببرم برای اینکه رو چشماشون امتحان کنم.میدونم که خیلی زود یاد میگیرم.اونم میخواد ۶۰درصد باهام حساب کنه.ینی شسصت من و چهل اون.چون مواد از منه.خیلی خوبه.خدایا کمکم کن بتونم زود یاد بگیرم. 

خدا رو شکر خیلی هوامو داره و روم حساب میکنه.منم خدایی هواشو دارم و خیلی با مشتریها خوب تا میکنم.میدونی فکر میکنم که این سالن ماله خودمه.واقعا دل میسوزونم براش. 

امروز افروز رفت عروسی فامیلشون.دیروز رفت چشاشو تاتو کرد.خیلی خوب شده اما بد جوری پلکش ورم کرده بود. 

البته تا امروز بعد از ظهر تا حد زیادی ورمش خوابید..بد جوری وسوسه شدم برم تاتو کنم.هی از طبقه ی بالا میان پایین برای امور آرایشی ..هی من میبینم تاتو کردن هی هوس میکنم.خداییم کاراشون حرف نداره.بیست ساله این کاره ان. 

بیبشتر مشتریاشونم از شمال و غرب تهرانن.روزی حداقل ۱۰ تا مشتری دارن.خدا رو شکر امروزم به خوبی سپری شد.خدایا فردا رو هم برام به خوبی امروز کن.

17 اسفند 1391

امروزم روز خوبی بود. با مدیریت ستلن این هفته رو هم تسویه(درست نوشتم؟) کردم.دم آخری خیلی خندیدیم.وای از دست خانم سبحانی...کلا جو سالن خویلی جو خوبیه خدا رو شکر.مریم جون دوست دارم.خیلی ماهی.

با افروز کلی حال میکنم.خیلی با هم  مچ هستیم و دقیقا همو میفهمیم.از هر فرصتی واسه خندیدن و شاد بودن استفاده میکنیم.کلا دوس دارم  محل کارمو.

پرسنلش هم کارشون خوبه مخصوصا ناخن کارمون.من که قسمتم نشد ناخن کار شم اما الان خوشحالم..میگم بهتر چون طفلکی ناخن کارمون از منی که اونجا هستم کمتر گیرش میاد.با اینکه کلیم باید ناخن بکاره و استرس بکشه اما من پشت میزم میشینمو همه رو کنترل میکنم و خیلی وقتام رییس بازیم در میارم:).

خلاصه کسیم واس خودم:))(چقدر تحویل گرفتم خودمو اه حالم بد شد).فعلا برم که خیلی کار دارم.بای تا هایه دیگه.

16 اسفند 1391

پول!!! خیلی میخوامت:)

به یاد همتون هستم دوستای گلم اما خیلی خستم چون دیر میرسم خونه.سالن این روزها خیلی شلوغه و منم بیاد اضافه کاری بمونم.زنده باد پ___________________ول.مگه نه؟

25 بهمن 1391

سلام دوستای خوبم.مدتیه بیماری آنفولانزا بد جوری از پا در آوردتم.نمیتونم بیام نت.امروزم سر کار نرفتم.حالم اصلا خوب نیست.حتی یه قدمم نمیتونم بردارم.خوب که شدم میام و آپ میکنم.مواظب سلامتیه خودتون باشید.میبوسمتون.بای.

15 بهمن 1391

یه روز با جذب انرزیه مثبت

دیروز روز خوبی برام بود.طبق معمول زودتر از همه رسیدم.چراغها رو روشن کردم.سعیکردم انرزی مثبتم رو به همه جای سالن انتقال بدم.کیفمو رو میز گذاشتم ...مانتو مو آویزون کردم و لباس فرمم رو پوشیدم.خوب به نظر میومدم.رفتم جلوی آینه و آرایش ملایمی کردم.موهامو با یه کیلیپس جمع کردم و خودمو بر انداز کردم.همه چی اوکی بود...موهام هنوز نم داشت.اگه همسر گرامی منو نرسونده بود حتما سرما میخوردم.

صدای موزیک تو فضا پخش شد....


چه خوابایی برات دیدم چه فکرایی برات داشتم

کسی رو حتی یه لحظه به جای تو نمی ذاشتم

چه خوابایی برات دیدم چه فکرایی برات داشتم

کسی رو حتی یه لحظه به جای تو نمی ذاشتم

تو این روزا نمی دونی با عشق تو کجا میرم

چه آسون دل به تو بستم منی که سخت می گیرم

به همه می خندی با همه دست میدی

دستتو می گیرم دستمو پس میدی

اما دوست دارم اما دوست دارم

دستشو می گیری عشق دوم میشم

اما دوست دارم اما دوست دارم

چه خوابایی برا دیدم چه رنگی زدی دنیامو

تو چشمای تو می دیدم تموم آرزوهامو

به همه می خندی با همه دست میدی

دستتو می گیرم دستمو پس میدی

اما دوست دارم اما دوست دارم

دستشو می گیری عشق دوم میشم

اما دوست دارم اما دوست


از شنیدن این ترانه همیشه دلم میگیره.یه غمی تو ترانست...مثل غمی که تو دل منه و به هر دلیلی تازه میشه.یه خورده رقصیدم باهاش:)) فک کن تو اون حالت دلتنگی که از حس آهنگ گرفته بودم.

زیر کتری روشن شد(با خودم گفتم کاش نون و پنیر داشتم یه صبحونه میخوردم)پشت کامپیوتر نشستم و برنامه حسابداریه کارمو باز کرد.کاش یه گیمی چیزی توش بود.با اسم خودم وارد سیستم شدم.کسی غیر از خودمو مدیریت اصلی اسم رمز رو نمیدونه.آمادش کردم برای اولین مشتری...دکمه فیش حضوری رو زدم.

مریم چند باری تماس گرفت از اوضاع اونجا.گفت نمیاد.

چند تا خانوم اومدن برای کوتاهی اما کوتاهی کارمون نیومده بود.افروز ساعت 10 اومد.بهم گفت ساعت 11:30 باید بره سونوگرافی...باهام راجع به کسادیه کار و اینا حرف زدیم.بنده خدا سخت بود براش هر رو از مشیریه تا اینجا بیاد و آخر سر کاریم انجام نده یا کار کمی انجام بده.بهش گفتم خب برو جاهای دیگه رو هم چک کن.گفت حقیقتش سونو نمیخوام برم یکی دوتا جای دیگه میخوام برم واسه تست...(روش نشده بود حقیقتو بگه)..گفتم اوکی.من به مریم چیزی نمیگم.آخه حق داشت طفلک.کسی زیاد واسه کاشت نمیومد.اگرم میومد چون تعدادشون کم بود من انجام میدادم.البته خودم ترجیح میدادم که فقط به صندوق و مدیریت داخلیش رسیدگی کنم که به اندازه ی کافی سنگین بود.

بهش گفتم  اسم دوتا سالن معروف که همون دور و برا بود دادم.دو دل بود.میگفت اینا آگهی ندادن من چی بگم؟گفتم توکل کن به خدا.هر دو شماره رو گرفت.جالب این بود که هر دوشون نیرو میخواستن واسه کاشت ناخن:).خیلی خوشحال شد از خوشحالیش منم خوشحال شدم.رفت.قرار شد تست بزنه.

براش خوشحال بودم.از خدا خواستم که اونجا کارش اوکی شه چون هر دو سالن جز پر مشتریها بودن و اسم در کرده بودن بد جوری.ساعت 12 بود که برگشت با خوشحالیه تمام.

گفت اولین سالن کارمو پسندیدن.خیلی خوششون اومد.قرار شده بود ساعت 3 دوباره بره تا مدیریتشون بیاد و کارشو ببینه.خیلی دعام کرد.خیلی خوشحال بود...میگفت اینجوری میتونم حداقل تو پرداخت یه میلیون وامی که داریم به شوهرم کمک کنم.خانم سبحانی ساعت 1 اومد.دیر بود.دوتا مشتری پریدن.با اومدن سبحانی کار روزانه استارت خورد.سالنمون بد جوری به نیرو نیاز داره.پرسنل قبلی رفتن و مریم جون مدیریت رو گرفته دستش.سالن خوبیه میدونم که تا یه ماه دیگه غل غله میشه.راستی بگم که مامان مهدی رو از مدرسه برداشت و به اصرار من اومد سالن.ناهار با هم از کوکو سیبزمینیی که من آورده بودمو نون سنگک تازه ای که خودش خریده بود خوردیم.برای مهدیم چلو کباب گرفتم.چقدر هوس کباب کرده بودم...کمی به افروز تعارف کردم و به زور به مامان دادم.خودمم یه قاشق واسه اینکه ناکام از دنیا نرم خوردمو مهدیم بقیشو  سر کشید:)(نوش جوووووووووووووونش).

افروز رفت برای تست و ما به کارمون ادامه دادیم.موزیک هم با آهنگهای مختلف سالن رو به رقص در میآورد.گاهیم خاموشش میکردیم.

همش برای افروز نگران بودم.براش کلی انرزی مثبت فرستادم.انصلفا کار کاشتش خوب بود.یادمه وفتی مریم ازم پرسید الهام جون تو که کارت کاشته ..ببین این ناخنمو خوب زده؟منم با اینکه میدونستم اگه اون بیاد من کار ناخن رو از دست میدم در کمال انصاف گفتم آره خیلی کارش تمیزه...خب تمیز بود.الان دارم به یه نمونه ناخنی که رو شصتم کاشته نگاه میکنم.خوشم اومده از کارش.بهش گفتم باید برای منم بکاری ...اونم با خوشحالی گفت به روی چششششم.چون تو اون سالنه قبولش کرده بودن .مدیریت ازش خوشش اومده بود.

همش میگفت الهام نمیدونم چجوری برات جبران کنم.تو فرشته ی نجات من بودی.اگه تو نبودی من هیچ وقت به ذهنم نمیرسید برم اونجا (چون این منطقه رو نمیشناخت)...میگفت تو هوامو داشتی تا برم و برگردم.من به مریم گفتم که افروز وقت دکتر داره.

به اندازه خوشحالیش خوشحال شدم.گفتم عزیزم من هیچ کاری نکردم.من فقط وسیله بودم.همین.خدا رو شکر که دیروز دعای خیر یه انسان پشت سرم بود.گفت یه کاری میکنم تو هم بیای اونجا.اینجا نباشی.گفتم عزیزم من از کارم راضیم.اینجا رو دوست دارم.اونقدیم حقوق میگیرم که برام کافی باشه.گفتم فقط دعا کن که برام همیشه خوب بیاد...هر کاری میکنم.لبخند قشنگی زد.میدونستم همین میشه.

دیشب مامان و الهه و افسانه پیشم بودن.شام خورش کرفسی که پخته بودم رو خوردیم.مامان خیلی دلش پر بود .متاسفانه یه کمیم غیبت کردیم.دیشب مامان اینجا خوابید چون افی کار داشت با کامپیوتر.صبح هم با همدی رفت.مهدی رو رسوند مدرسه چون همسر گرامی ساعت 6 رفت برای انجام کاری که از دیشب قرارشو گذاشته بود.

منم دیگه دیرم شده باید برم.فکر کنم امروز خانوم سبحانیم بره.افروز که رفتنش حتمیه.

شب میامو اگه شد اتفاقات امروزمو هم مینویسم.

12 بهمن 1391

یه روز نه مث بقیه روزا

امروز یک دل سیر با باران عشق بازی کردم.

امروز یه پرتقال خونی رو با پوست خوردم.

امروز حساب کتاب پولای صندوق دهنمو ***بیییییب***

راستی

سلام

8 بهمن 1391

کاملا خصوصی

این مطلب رمزدار است. در صورت نیاز رمز آنرا از نویسنده مطلب دریافت نمایید.
رمز عبور:
4 بهمن 1391

تا حالا شده یه اتفاقی تو زندگیتون بیوفته بعدش شما یه نذری کنید؟حتما شده!شده تو اون نذر از خدا بخواین ....ولش کن اصن..گفتنش خیلی سخته....من که دارم بدجوری تاوانشو میدم.دلم خیلی تنگه...واسه خیلی چیزا...مخصوصا!!!

بمونین تو کف :)

3 بهمن 1391

استباهی کامنت ستاره و باران رو پاک کردم ...شرمنده بچه ها نتونستم بخونمشون:(
2 بهمن 1391

سومین روز کارم

سلام.امروز مدیریت شرکت قبلی که توش کار میکردم بهم اس داد که شرکت بازرگانی اوکی شده بیا تا شب عید راهش بندازیم.یه جوری شدم.هم خوشحال شدم هم ناراحت.خوشحال به دلیل اینکه شرکت دوباره راه میافتاد و ناراحت به خاطر اینکه دیگه سر کار میرفتم و نمیتونستم باهاش همکاری کنم. 

امروز هم هول هولکی رفتم سر کار.هنوز کارای مربوط به نظافت خونه تموم نشده.چون نمیرسم تمیز کنم بعد ۶ که بر میگردم میبینم مهدی دوباره ریخت و پاشترش  کرده ..زندگیم رو هواست تا حدی.بازم تند تند یه کوکو سیب زمینی همینجوری درست کردم و با هویچ و گوجه و خیار شور ریختم تو ظرف و راه افتادم.همسر هم پای کامپیوتر بود و مث بهت زده ها زل زده بود به صفحه مانیتور.بدون اینکه نگام کنه گفت خدافظ...نمیدونم اون لحظه به کدوم مرحله ی برنامه نویسیش فکر میکرده؟!آخه مدتیه داره روی یه پروژه کار میکنه.صبحا بیدار شدن خیلی سخته برام.خلاصه ما رفتیم سر کارمون. 

امروز چندتا مشتری بیشتر نداشتیم.منم یه برنامه حسابداری یاد گرفتم تا حدی و قراره همه ی حساب کتابا با اون انجام بشه.یه لحظه کپ کرده بودم .از یه طرف پولی که مشتری میداد.از یه طرف پولی که مدیریت میداد بهم و یا میگرفت.یکی زنگ میزد...یکی سوال میپرسید..خلاصه کامفیوز شده بودم.یه لحظه ترس برم داشت که خدایا با این حجم پول  اگه حساب کتابا اشتباه در بیان چی؟من مسئولم..اما به خودم نهیب زدم که نترس و به کارت ادامه بده مگه تو چیت از بقیه حسابدارا کمتره؟ ها؟ والا! چیم کمتره؟هان؟بگو دیگه؟وا.... خل نشدم میخوام بخندیم یه کم:)))))(چقدم که الان خندیدیم)...به قول افی (خواهرم) خدایا این شادی رو از ما نگیر:))

جالبه برام که یه قرون سفته یا چک یا مدرکی چیزی نخواست ازم مدیریت بابت کارم.مدیر شرکت قبلیمونم چیزی نخواست ازم. اما از همه کسانی که استخدام کرده بودن سه تومن سفته گرفته بودن +کارت ملی+قبض تلفن:) 

بگذریم ...سر کار نامور مدیریت شرکت قبلیمون زنگ زده بود رو گوشیم..جواب نداده بودم اس داده بود که سلام خانم..شب عید میریم برای بازرگانی ایشالا.فرصت نکردم بهش زنگ بزنم.اومدم خونه و زنگیدم.معلوم شد کار قبلی رو میخواسته دوباره راه بندازه تا شاید شب عید حداقل یه سودی بکنه.طفلکی تو این کار خیلی ضرر کرد.بهش قضیه رو گفتم خیلی خوشحال شد که رفتم و یه کار بهتر پیدا کردم.خیلی دعام کرد.(موجود دوست داشتنی ای هست). 

ازم قول گرفت کار بازرگانی رو اوکی کرد برم پیشش..یه جورایی بشم منشی مدیر عامل و حسابدارش:).میگفت من فقط به تو اعتماد دارم.خدا رو شکر میکنم که میتونم برای اطرافیانم آدم معتمدی باشم.منم بهش قول دادم اگه هوامو داشته باشه و یه حقوق خوب بهم بده برم پیشش. 

هنوزم صبحا بیدارش میکنم واسه مدرسه بچه هاش.آخه همش خواب میمونه:)). 

صبح وقتی خودم از خواب بیدار میشم سریع زنگ میزنم بهش و اونم کلی دعای عاقبت بخیری برام میکنه.خیلی خسته ام.خوابم گرفته بد جوری.پس فعلا میرم ببینم همسر گرامی چیزی نمیخواد بهش بدم؟!چون هوس چایی یا کافی میکیس کرده بود.شاید یه کافی میکس بهش بدم و خودم برم پخش شم رو تخت:). 

پس فعلا بای...

2 بهمن 1391

       

1 بهمن 1391

سلام دوستای گلم.خوبین؟ اگه از حال من بخواین که الان مث یه جنازه ی متحرکم که دارم از خواب میمیرم اما هنوز کار خونه دارم.شامم نخوردیم الان.به مهدی یه چیزی دادم خورد و خوابید.دلم سوخت برای ..بچم:(. 

فردا صبحم باز باید ۶ صبح پا شم تا ۶ عصر.بعدشم خسته و کوفته بیام خونه.خدا خیرشون بده مهدی و همسر رو.که فقط بلدن بریز به پاش کنن.همسر هم که دست به سیاه وسفید نمیزنه.این دومین روز کاریمم سبک بود.دارن اونجا رو باز سازی میکنن واسه همین مشتری زیاد نمیاد اما از سه شنبه کارا اوکی میشه و سر من شلوغ!  

صبح یه کوکو سبزیه همینجوری درست کردم که ناهار داشته باشم سالام که از دیشب داشتیم اونم برداشتم.تو دستشویی سرمو شستم نرسیدم برم دوش بگیرم.سر راهم یه نون تافتون نسبتا تازه خریدم.در سالن رو باز کردم فقط خودم بودم.حس خوبی بود.دارم از قانون جذب برای خودم استفاده میکنم که در آینده یه سالن واسه خودم بزنم.مممممممممممممممیزنم. 

مدیریت یه سری لوازم واسه سالن خرید.

امروز کارای عروس کارمون رو دیدم.عکسهایی که گرفته بود قشنگ بودن اما بیشتر میشه گفت عکسهایی که گرفته بود قشنگ بود.هر چند که اون خانومه که کار کوتاهیی میکرد میگفت کارش مث عکساش قشنگ نیست.اینجاست که من بازم خودی نشون بدم.کار ناخنم که خوب از آب در اومد.اینم عالی در میاد.  

خیلی خوشحال شدم.در واقع ذوق مرگ شدم....تا حالا شده با دیدن یه کامنت اینجوری بشین؟ من اینجوری شدم. 

الانم داره خوابم میگیره.برم تا نمردم.فعلا تا فردا بای.

1 بهمن 1391

:(

ای از یــاد بـــرده مرا
هنوز هــــم
باران که میـــبارد
دلم تنـــها
به خاطـــــره ی تو
ســـر میزند
دستــــهایم فقط
به دستــــهای تـــو
پل مـــیزند
مانـــده در گذشـــته ای دور
فاصـــله را بردار
هنـــوز هم دلــــم
برای دیــــدن تو
پــر پـــر مــــیزند

1 بهمن 1391

اولین روز کاری در خانه همسر گرامی

سلام صبح همگیتون بخیر.خیلی خوابم میاد اما باید بیخیال شم.دیشب 10:30 خوابیدم اما بازم خوابم میاد.اومدم تا وبمو چک کنم ببینم کسی کامنت گذاشته یا نه!:(......

باید یه دستی به سر و روی  خونه بکشم بعدش حاظر شم برای رفتن به سر کار.برام دعا کنید که کارم بگیره.خیلی دوست دارم خودم برای خودم سالن بزنم و  مدیریت محل کار خودمو به عهده بگیرم.یه کم از  امور مربوط به خونه عقب میافتم اما باید یه برنامه ریزی درست داشته باشم تا به همه کارام برسم چون همسر گرامی اصلا کمکم نمیکنه اصلا.تنها کمکش اینه که مثلا به نظافت خونه یا دیر شدن غذا گیر نمیده(البته خودش یه کمکه)...

خب دیگه باید برم صبحونه رو ردیف کنم.جاتون خالی خوراک لوبیا پختم.البته من یه پرتقال خوردم الان و دیگه میلی به صبونه ندارم.اوکی...من برم.فعلا!

سلام.امروز بعد از مدتها دوباره تونستم کاشت ناخن کنم.از جلسه مهدی برمیگشتم که از سالن بهم زنگ زد(مدیرش) گفت برای ساعت 3بعدازظهر برام وقت ناخن گذاشته.منم چون مدتها بود که کاشت نداشتم لوازمم تکمیل نبود.سریع اومدم خونه و با همسرگرامی رفتیم و لوازم مورد نیاز رو خریدم.ساعت سه اونجا بودم اما مشتری ساعت 4 اومد.دارن سالن رو بازسازی میکنن.کارم ساعت 6 تموم شد.اما پدرم دراومد.الانم جنازم رسیده خونه.تا اومدم رفتم و یه ماهیه کنتاکی توپس درست کردم با تمام مخلفات و غیره وذالک.گل کلم  سوخاریم درست کردم.از صبح هیچی نخورده بودم.اما الان سیرم و میخوام برم بخوابم.شاید تو خواب یه بارون مشتی بیاد....

فدای همتون شم.میبوسمتون.فردا  نه صب باید برم سر کار دوباره.از فردا تنبلی تعطیل میشه دوباره.پیش به سوی کار و تلاش:)

میتونم بگم امروز احساس خوبی دارم.دیروز از آرایشگاه بهم زنگ زدن.قرار شده مدیریت داخلی سالن رو بهم بدن.خیلی احساس خوبیه دوباره رفتن سر کار.از محل کارم تا خونمون فقط یک ربعه پیاده شایدم کمتر.دیگه نه میخوام پول تاکسی بدم نه اینکه دیر برسم خوه.البته ساعت کاریش از ۹ صبحه تا ۶ بعد از ظهر.قرار شد کار میک آپ و ناخن رو هم تو همونجا انجا بدم.وای خدای من برای همه چیز ممنونم.هر چند ساعت یه بار میامو اینجا رو چک میکنم.اما دریغ از یک خبر از .....


دلنوشت:بد جوری دلتنگم...

  

من تــلـخ شــده ام

مثل قــهوه فرانسه

بدون شیر و شــکر

فنجان را زمین بــگـذار

بیرون را نگــاه کــن

امشـب بــاران مــی بارد

و تــو خــیلــی زود

لای آن بــارانــی بُلـــند ســیاه

بــین آدمــها

طَــعم تــلـخ مــَــرا از یــاد مــی بَــری ! ! !

دلم هوای باران کرده...بیصبرانه منتظرم.ببار....ببار....ب...ب...ا....ر................. 

 

 

اما دریغ از یک قطره!